![]() |
![]() |
|
| به او بگو دوستش دارم |
زندگی دفتری از خاطره هاست.خاطراتی شیرین .خاطراتی مغشوش خاطراتی که ز تلخی جان گسلد. بی تو اینجا چه غریبانه در تنهایی خویش میگریم. دل من با همه آدمهایی که به دنبال تواند قهر میگردد و من با خود خود درگیرم. دیر سالیست که میخواهم از اینجا بروم ولی انگار با قلب زمین زنجیرم. از عشق برایت حرف میزنم تا تو باور کنی که چقدر دوستت دارم عشق را با تو معنا میکنم تا بفهمی که معنا عشق منی با یادت زندگی میکنم تا تو بدانی برای تو زنده ام کاش میشد مثل آن شبنم یخ بسته به گلها سپید در تو تبخیر شوم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 12:52 توسط عاطفه |
|
|
صفحه نخست تماس با من آرشیو |
| در باره خودم |
نمی دونم اینجا چیه و کجاست؟ فقط می دونم با سرعت هابل داره ثانیه به ثانیه گشادتر می شه بدون اینکه آدما از معمولی ترین سیاره در معمولی ترین کهکشان جم بخورن... پارادوکس عجیبیه... غیر از اینجا باشی متهم می شوی به حماقت یا بلاهت یا سفاهت یا جهالت یا دیوونگی... چقدر اتهام! چقدر خوب! چقدر بال برای کنده شدن و رفتن به جای دیگر... سخت می گیرم؟ به جهنم!! ممکنه اینجا با سرعت هابل حتی تنگ تر و تنگ تر شود برایم... باز هم به جهنم!! فقط دوست دارم نگندم... طغیان یادم نرود و کنده شدن از همه چیز... از همه چیزهای در حال گشاد شدن... می خوام همه قانون هاشو دور بزنم.... دارم می روم... دارم می روم... می خواهم از پیش همه گشادی های حال به هم زن بروم
|
|
RSS
|
| set as your home page
|