![]() |
![]() |
|
| به او بگو دوستش دارم |
|
چشم زیبای تو را می خواهم هم چنین تاج سرش ابرویش و چه زیباست دو چشمان تو ..... آه که مرا سخت فریفت حاصل عشق تو دردی است عمیق و چه دردیست عجیب که مرا مجنون کرد کاش آن لحظه که رویت دیدم .... ماه در دید نبود چون تو رو دیدم و ماه که تو برتر بودی چهره ات زیباتر.... عشوه ات بس شیرین چشم تو آه چه ناز.... سلام به همگی بعد از مدت ها اومدم آپ کنم دلم واسه همه شما تنگ شده بود و اینکه معذرت می خوام که دیر به دیر به وب های زیباتون سر میزنم . امیدوارم منو فراموش نکرده باشین . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 8:5 توسط عاطفه |
|
|
صفحه نخست تماس با من آرشیو |
| در باره خودم |
نمی دونم اینجا چیه و کجاست؟ فقط می دونم با سرعت هابل داره ثانیه به ثانیه گشادتر می شه بدون اینکه آدما از معمولی ترین سیاره در معمولی ترین کهکشان جم بخورن... پارادوکس عجیبیه... غیر از اینجا باشی متهم می شوی به حماقت یا بلاهت یا سفاهت یا جهالت یا دیوونگی... چقدر اتهام! چقدر خوب! چقدر بال برای کنده شدن و رفتن به جای دیگر... سخت می گیرم؟ به جهنم!! ممکنه اینجا با سرعت هابل حتی تنگ تر و تنگ تر شود برایم... باز هم به جهنم!! فقط دوست دارم نگندم... طغیان یادم نرود و کنده شدن از همه چیز... از همه چیزهای در حال گشاد شدن... می خوام همه قانون هاشو دور بزنم.... دارم می روم... دارم می روم... می خواهم از پیش همه گشادی های حال به هم زن بروم
|
|
RSS
|
| set as your home page
|