![]() |
![]() |
|
| به او بگو دوستش دارم |
از برت دامن کشان رفتم ای نا مهربان از منه غم دیده دل کی دگر بینی نشان رفتم که رفتم سلام به همه دوستای گلم . کسانی که تو این مدت به من لطف داشتند و با نظرهای زیباشون باعث شدند من تا این جا کارمو ادامه بدم امیدوارم از پست هاییکه تو این وبلاگ گذاشتم راضی بوده باشین . من برای مدتی آپ نمیکنم دلم برای همه شما تنگ میشه از همه شما ممنونم .
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 17:8 توسط عاطفه |
|
|
صفحه نخست تماس با من آرشیو |
| در باره خودم |
نمی دونم اینجا چیه و کجاست؟ فقط می دونم با سرعت هابل داره ثانیه به ثانیه گشادتر می شه بدون اینکه آدما از معمولی ترین سیاره در معمولی ترین کهکشان جم بخورن... پارادوکس عجیبیه... غیر از اینجا باشی متهم می شوی به حماقت یا بلاهت یا سفاهت یا جهالت یا دیوونگی... چقدر اتهام! چقدر خوب! چقدر بال برای کنده شدن و رفتن به جای دیگر... سخت می گیرم؟ به جهنم!! ممکنه اینجا با سرعت هابل حتی تنگ تر و تنگ تر شود برایم... باز هم به جهنم!! فقط دوست دارم نگندم... طغیان یادم نرود و کنده شدن از همه چیز... از همه چیزهای در حال گشاد شدن... می خوام همه قانون هاشو دور بزنم.... دارم می روم... دارم می روم... می خواهم از پیش همه گشادی های حال به هم زن بروم
|
|
RSS
|
| set as your home page
|