![]() |
![]() |
|
| به او بگو دوستش دارم |
|
هنوز وارد دنیا نشده بودم،می ترسیدم.خدا گفت:برو.گفتم:نه.باز گفت برو:برو گفتم نه. می ترسم.......گفت:نترس کسی را نگهبان کرده ام که به خاطر تو از جانش هم می گذرد. گفتم مگر می شود؟؟نامش چیست؟؟گفت:فرشته ای به نام مادر...... من هم می گم مادر دوست دارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم تیر 1385ساعت 17:15 توسط عاطفه |
|
|
صفحه نخست تماس با من آرشیو |
| در باره خودم |
نمی دونم اینجا چیه و کجاست؟ فقط می دونم با سرعت هابل داره ثانیه به ثانیه گشادتر می شه بدون اینکه آدما از معمولی ترین سیاره در معمولی ترین کهکشان جم بخورن... پارادوکس عجیبیه... غیر از اینجا باشی متهم می شوی به حماقت یا بلاهت یا سفاهت یا جهالت یا دیوونگی... چقدر اتهام! چقدر خوب! چقدر بال برای کنده شدن و رفتن به جای دیگر... سخت می گیرم؟ به جهنم!! ممکنه اینجا با سرعت هابل حتی تنگ تر و تنگ تر شود برایم... باز هم به جهنم!! فقط دوست دارم نگندم... طغیان یادم نرود و کنده شدن از همه چیز... از همه چیزهای در حال گشاد شدن... می خوام همه قانون هاشو دور بزنم.... دارم می روم... دارم می روم... می خواهم از پیش همه گشادی های حال به هم زن بروم
|
|
RSS
|
| set as your home page
|