![]() |
![]() |
|
| به او بگو دوستش دارم |
هنوز هم وقتی قلب شیشه ای احساسم را به سنگ نا مهربانی ها می شکنی شمع آرزو هایم. را با جرقه اشک روشن میکنم و در اقیا نوس عمیق خیال سوار بر زورق اندیشه تا فراسوی دشت آرزو سفر میکنم راستی چه خوب بود اگر من هم بال هایی به سفیدی نور و به لطافت پر پروانه داشتم در این
صورت تا آبی آسمان با دل نرم ابرهای سپید میرفتم.
آ ه اگر بالی داشتم تا سرزمین کبوتران آنجا که کینه و ریا جایی ندارد آنجا که پلاک خانه اولشان
عشق است پر میزدم و زیباترین پر را به مجنونی میدادم که لیلی دلبندش را کشته اند
و سپید ترین پر را به گیسوان دختری عاشق میزدم
که غریبانه میگرید....!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:44 توسط عاطفه |
|
|
صفحه نخست تماس با من آرشیو |
| در باره خودم |
نمی دونم اینجا چیه و کجاست؟ فقط می دونم با سرعت هابل داره ثانیه به ثانیه گشادتر می شه بدون اینکه آدما از معمولی ترین سیاره در معمولی ترین کهکشان جم بخورن... پارادوکس عجیبیه... غیر از اینجا باشی متهم می شوی به حماقت یا بلاهت یا سفاهت یا جهالت یا دیوونگی... چقدر اتهام! چقدر خوب! چقدر بال برای کنده شدن و رفتن به جای دیگر... سخت می گیرم؟ به جهنم!! ممکنه اینجا با سرعت هابل حتی تنگ تر و تنگ تر شود برایم... باز هم به جهنم!! فقط دوست دارم نگندم... طغیان یادم نرود و کنده شدن از همه چیز... از همه چیزهای در حال گشاد شدن... می خوام همه قانون هاشو دور بزنم.... دارم می روم... دارم می روم... می خواهم از پیش همه گشادی های حال به هم زن بروم
|
|
RSS
|
| set as your home page
|