![]() |
![]() |
|
| به او بگو دوستش دارم |
در طلوعی زرین از روزهای آخر خرداد ماه که بهار رخت بر میبست.خداوند خبر آمدن بهاری دیگر را داد. و فرشته ای کوچک چشمان زیبایش را بر این جهان باز کرد و طراوتی دیگر بخشید.
بیستو هفتم خرداد بود.تازه چشمانم را به روی دنیا باز کرده بودم. احساس غربت تمام وجودم را گرفته بود. ولی میدیدم فرشته ای را که مرا در آغوش داشت و با گرمی وجودش سردی را از تمام وجودم بیرون میکرد. و یادم هست که هر لحظه از کنارم جدا نمیشد. چون ساقه از گلبرگ های گل و بهد ها یاد گرفتم به او بگویم مادر.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 19:40 توسط عاطفه |
|
|
صفحه نخست تماس با من آرشیو |
| در باره خودم |
نمی دونم اینجا چیه و کجاست؟ فقط می دونم با سرعت هابل داره ثانیه به ثانیه گشادتر می شه بدون اینکه آدما از معمولی ترین سیاره در معمولی ترین کهکشان جم بخورن... پارادوکس عجیبیه... غیر از اینجا باشی متهم می شوی به حماقت یا بلاهت یا سفاهت یا جهالت یا دیوونگی... چقدر اتهام! چقدر خوب! چقدر بال برای کنده شدن و رفتن به جای دیگر... سخت می گیرم؟ به جهنم!! ممکنه اینجا با سرعت هابل حتی تنگ تر و تنگ تر شود برایم... باز هم به جهنم!! فقط دوست دارم نگندم... طغیان یادم نرود و کنده شدن از همه چیز... از همه چیزهای در حال گشاد شدن... می خوام همه قانون هاشو دور بزنم.... دارم می روم... دارم می روم... می خواهم از پیش همه گشادی های حال به هم زن بروم
|
|
RSS
|
| set as your home page
|