![]() |
![]() |
|
| به او بگو دوستش دارم |
شب است و آسمان سیاه و در دل این سیاهی ماه را میبینم که مثل من در تنهایی سیر میکند و چه غمگینم از اینکه در کنار خود کسی را نمیبینم که از غم من بگرید آه...... ای ماه بتاب که جز تو کسی را نمیبینم و ای دل بسوز که سوز تو کارها کند دیگر نفسهایم به سختی فرو میروند ولی انگار چیزی را حس میکنم غریبی آشنا را..... که گویی سالهاست با من است واز همه رموز من آگاه آری او همان دوست قدیمی و خالق زیبایی های من است بیدلی در همه احوال خدا با او بود او نمی دیدش و از دور خدایا میکرد
این هم درد دلم بود که براتون گفتم از همین جا از همه دوستای خوبم تشکر میکنم که همیشه به من لطف دارن و منو تنها نمیذارن خیلی دوستون دارم این پست با من همدرد باشین مرسی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 10:43 توسط عاطفه |
|
|
صفحه نخست تماس با من آرشیو |
| در باره خودم |
نمی دونم اینجا چیه و کجاست؟ فقط می دونم با سرعت هابل داره ثانیه به ثانیه گشادتر می شه بدون اینکه آدما از معمولی ترین سیاره در معمولی ترین کهکشان جم بخورن... پارادوکس عجیبیه... غیر از اینجا باشی متهم می شوی به حماقت یا بلاهت یا سفاهت یا جهالت یا دیوونگی... چقدر اتهام! چقدر خوب! چقدر بال برای کنده شدن و رفتن به جای دیگر... سخت می گیرم؟ به جهنم!! ممکنه اینجا با سرعت هابل حتی تنگ تر و تنگ تر شود برایم... باز هم به جهنم!! فقط دوست دارم نگندم... طغیان یادم نرود و کنده شدن از همه چیز... از همه چیزهای در حال گشاد شدن... می خوام همه قانون هاشو دور بزنم.... دارم می روم... دارم می روم... می خواهم از پیش همه گشادی های حال به هم زن بروم
|
|
RSS
|
| set as your home page
|