![]() |
![]() |
|
| به او بگو دوستش دارم |
|
نفس عمیقی می کشم. همه چیز بوی تو را دارد. کلمه کلمه حرفهایم، لحظه لحظه نفسهایم ، ذره ذره نگاه هایم، جای جای وجودم تو را مرور می کنند. می دهند. هر چه نگاه می کنم، کوچه ها بن بست هستند. راستش را بگو روی بال کدام فرشته بودی که از این بن بست پریدی؟ کاش مرا هم با خود برده بودی .مانده بودم. دیدن تو، مرا از خودم آزاد کرد و در تو اسیر نمود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 19:43 توسط عاطفه |
|
|
صفحه نخست تماس با من آرشیو |
| در باره خودم |
نمی دونم اینجا چیه و کجاست؟ فقط می دونم با سرعت هابل داره ثانیه به ثانیه گشادتر می شه بدون اینکه آدما از معمولی ترین سیاره در معمولی ترین کهکشان جم بخورن... پارادوکس عجیبیه... غیر از اینجا باشی متهم می شوی به حماقت یا بلاهت یا سفاهت یا جهالت یا دیوونگی... چقدر اتهام! چقدر خوب! چقدر بال برای کنده شدن و رفتن به جای دیگر... سخت می گیرم؟ به جهنم!! ممکنه اینجا با سرعت هابل حتی تنگ تر و تنگ تر شود برایم... باز هم به جهنم!! فقط دوست دارم نگندم... طغیان یادم نرود و کنده شدن از همه چیز... از همه چیزهای در حال گشاد شدن... می خوام همه قانون هاشو دور بزنم.... دارم می روم... دارم می روم... می خواهم از پیش همه گشادی های حال به هم زن بروم
|
|
RSS
|
| set as your home page
|