![]() |
![]() |
|
| به او بگو دوستش دارم |
|
بیا که خسته شدم بس که اشک میریزم
بیا که بی تو من از انتظار لبریزم
برای امدنت انتظار کافی نیست؟
چه وقت باید از این انتظار بگریزم
بیا سهمی از احساس و عشق و زیبایی
برای من که غزلواره ای غم انگیزم
به خواب دیده ام اما طلوع خواهی کرد
تو رو به غربت من من که رو به پاییزم
همیشه چشم به راهت نشسته ام ای خوب
بیا که خسته شدم بس که اشک میریزم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 10:12 توسط عاطفه |
|
|
صفحه نخست تماس با من آرشیو |
| در باره خودم |
نمی دونم اینجا چیه و کجاست؟ فقط می دونم با سرعت هابل داره ثانیه به ثانیه گشادتر می شه بدون اینکه آدما از معمولی ترین سیاره در معمولی ترین کهکشان جم بخورن... پارادوکس عجیبیه... غیر از اینجا باشی متهم می شوی به حماقت یا بلاهت یا سفاهت یا جهالت یا دیوونگی... چقدر اتهام! چقدر خوب! چقدر بال برای کنده شدن و رفتن به جای دیگر... سخت می گیرم؟ به جهنم!! ممکنه اینجا با سرعت هابل حتی تنگ تر و تنگ تر شود برایم... باز هم به جهنم!! فقط دوست دارم نگندم... طغیان یادم نرود و کنده شدن از همه چیز... از همه چیزهای در حال گشاد شدن... می خوام همه قانون هاشو دور بزنم.... دارم می روم... دارم می روم... می خواهم از پیش همه گشادی های حال به هم زن بروم
|
|
RSS
|
| set as your home page
|